تبلیغات
مطالب اینترنتی - "پتوی پلنگی" و یک مطلب دیگر

مطالب اینترنتی

شنبه 17 تیر 1396

"پتوی پلنگی" و یک مطلب دیگر

نویسنده: نویسنده   



مفیدستان:


“پتوی پلنگی” و یک مطلب دیگر


کودک و نوجوان > آثار نوجوانان – مامان پتوی نرم و خوشگلم را به سمیه که امشب مهمان ماست داده. کلی غرغر کردم که سمیه به هوای سارا آمده، پس خود سارا هم باید پتویش را بدهد که مامان گفت: «یک‌شبه. این‌قدر غرزدن نداره که!»

پتوی پلنگی روی من افتاده و سنگینی وزن پلنگ نمی‌گذارد حتی پایم را تكان بدهم. سارا می‌گفت فیلمش ترسناك است و به درد بچه‌های زیر ۱۵ سال نمی‌خورد. خوب است خودش تازه ۱۵ سال و یك روزش شده، ادای آدم‌گنده‌ها را درمی‌آورد!

نفس‌ عمیقی می‌كشم. پرزهای پتو دماغم را قلقلك می‌دهد، اما نمی‌توانم دستم را بالا بیاورم و دماغم را بخارانم. صدای خواب‌آلود مامان می‌آید: «سارا فقط همین یك فیلم ‌ها! بعد قول بدید بخوابید ها!»

سارا باشه‌ی الكی تحویل می‌دهد و شب‌به‌خیر می‌گوید. پتو بوی خاك می‌دهد و معلوم است مامان از ته كمد درآورده. از بیرون صدای جیغ می‌آید. چشم‌هایم را باز می‌كنم و چشم‌های براق پلنگ را می‌بینم كه به من زل زده. سریع چشم‌هایم را می‌بندم. صدای غرش پلنگ بلند می‌شود. شاید دهانش را باز كرده تا چند لحظه‌ی دیگر…

چشم‌هایم را محكم‌تر می‌بندم. می‌دانم می‌خواهد تكه‌تكه‌ام كند. صدای غرش پلنگ كم‌تر می‌شود. حتماً دیگر حسابی نزدیك شده و صدایی درنمی‌آورد تا من را گول بزند كه چشم‌هایم را باز كنم با چشم‌های باز یك لقمه‌ی چپم كند.

یواشكی پتو را بالا می‌دهم. در اتاق نیمه‌باز است و سارا و سمیه دورشان پتو پیچیده‌اند و تكان‌ تكان می‌خورند. یك‌دفعه صدای غرش پلنگ بلند می‌شود و پنجه‌اش از زیر پتو بیرون می‌آید. جیغ می‌زنم. سارا و سمیه هم جیغ می‌زنند. تمام زورم را جمع می‌كنم و پتو و پلنگ را با هم پرت می‌كنم توی پذیرایی.

پتو روی سارا می‌افتد و سارا جیغ می‌كشد. مامان هراسان از اتاق بیرون می‌‌آید. سارا زیر پتو دست‌وپا می‌زند. مامان پتو را از روی سارا كنار می‌زند و به من چشم‌غره می‌رود. سارا تندتند نفس می‌كشد و با دیدن پلنگ دوباره جیغ می‌كشد.

به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌كنم. پلنگ‌ها غرشی می‌كنند و فیلم تمام می‌شود.

لیلا موسی‌پور

خبرنگار جوان از تهران

مداد خوب، باید بلد باشد چه‌طور بنویسد. فقط نویسنده كه مهم نیست،‌ مداد هم مهم است.

یه مداد جدید خریدم و می‌خواهم برای اولین‌بار باهاش بنویسم.

– خب دیگه، مدادجان!‌ برام بنویس!

مداد چشم‌غره‌ای می‌رود!

– چی‌ می‌گی؟ من كه نباید بنویسم برات. تو باید بلد باشی چه‌طور بنویسی. درسته كه من دارم روی كاغذ حركت می‌كنم، اما فقط واسطه‌ی بین مغز تو و كاغذم.

– راست می‌گی مداد! من باید خودم فكر كنم و بنویسم. پس پیش به سوی یك انشای خوب!

دینگ! دینگ!

«دانش‌آموزان زمان امتحان انشا به پایان رسیده. لطفاً ورقه‌ها رو بالا بگیرید!»

– وای! مدادجونم! زود برام یه انشا بنویس!

آریانا توكل‌نیا، ۱۳ساله

خبرنگار افتخاری از رشت

عكس: خورشید شیخ‌انصاری، ۱۴ساله

خبرنگار افتخاری از تهران



لینک منبع

بازنشر: مفیدستان

مطلب "پتوی پلنگی" و یک مطلب دیگر در سایت مفیدستان
برای دریافت مطالب مفید به سایت مفیدستان مراجعه فرمایید.


لینک منبع و پست :"پتوی پلنگی" و یک مطلب دیگر
http://mofidestan.ir/%d9%be%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%be%d9%84%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%b7%d9%84%d8%a8-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :